سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،..
نه مرگ ،..
نه ترس ،..
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ...
میلاد بی بی دوعالم حضرت فاطمه زهرا (س) را به تمامی بانوان این سرزمین بخصوص مادر عزیزم و مخاطب خاص مهربونم تبریک عرض میکنم ...
سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،..
نه مرگ ،..
نه ترس ،..
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ...
میلاد بی بی دوعالم حضرت فاطمه زهرا (س) را به تمامی بانوان این سرزمین بخصوص مادر عزیزم و مخاطب خاص مهربونم تبریک عرض میکنم ...
دل های بزرگ و احساس های بلند ، عشق های زیبا و پر شکوه می آفرینند.
(دکتر علی شریعتی)
پ.ن : من نمیدونم چرا انقدر این شریعتی هارو دوست دارم ...!
(محسن)
پیشانی اَت بُقعه همیشه اَمنِ یادِ من است ...
میبوسَمش شاید از پشتِ این ضریح حاجت رَوا شوم ...
پ.ن : مگه میشه مخاطب خاص نداشته باشه ...؟!![]()
(محسن)
در عجبم که زنان از خدای به این بزرگی فقط یک شوهر میخواهند ، ولی از شوهر به این درماندگی تمام دنیا را طلب میکنند.
(شکسپیر)
پ.ن : ![]()
درد رو از هر طرف بخونی میشه درد ... اما درمان و از آخر بخونی میشه نامرد ...!
مواظب باشیم واسه دردمون به هر درمانی تکیه نکنیم ...!!!
پ.ن : همه چی آرومه ...![]()
(محسن)
کاش همیشه در کودکی میماندیم ...
تا به جای دلمان ، سر زانوهایمان زخم میشد ...!!
(محسن)
حکایت آدمها ، حکایت کفشهاییه که اگه جفت نباشند ... هرکدومشون هرچقدر هم که شیک باشند ... هرچقدر هم که نو باشند ... همیشه لنگه به لنگه اند ...!
ای کاش خدا وقتی آدمهارو می آفرید ... جفت هرکس رو باهاش می آفرید ... تا این همه آدم لنگه به لنگه زیر این سقفها ، به اجبار خودشون رو جفت نشون نمیدادند ...!!!
(محسن)
یه وقتایی هرچقدر هم که عادی رفتار میکنی ...
هرچقدر هم که خودتو بی تفاوت و معمولی نشون میدی ...
ثانیه های آخر که میرسه ...
همون وقت که میخوای به خودت بگی ایندفعه دیگه تونستم خودم کنترل کنم و معمولی باشم ...
این چشمهای بی تربیت رُسوات میکنه ...!!!
پ.ن : خوبی دل اینه که اگه خون گریه کنه هم کسی نمیفهمه ...!
(محسن)
چند تا تون تا حالا محسن رو از نزديك ديدين؟ ايا خصوصيات ظاهريش يادتون مونده؟ قد ِ متوسط...تپلي مپلي...خوب نه ديگه! پسرمون ديروز به كارشناس ِ تغذيه مراجعه كرده ! و به زودي زودددددددد مانكني ميشه كه بيا و ببين! فعلا قراره اطلاعات ِ مربوط به تغذيه اش رو مرتب ياداشت كنه تا برنامه اش با نگاهي به اون تنظيم بشه. البته فقط يه نيم نگاه! آخ! نمي دونين طفلك با چه التماسي مي گفت براش هفته اي يه بار كله پاچه هم منظور كنن! ( رو رو برم!
) ديگه اينقدر چك و چونه زد تا قرار بر ماهي يه بار شد! ( فكر كن من بذارم!!!
) البته اشتباهي كه كردم اين بود كه بردمش پيش ِ يه خانوم ِ كارشناس ِ جوون ِ جينگيلي ِ لطيف . زيرا كه به نظرم زياد سخت گير نبود. بايد يه دونه گردن كلفت انتخاب مي كردم كه ازش حساب ببره و خلافكاري نكنه! اين يكي خيلي راه بيا و بگو بخندي بود. گيري هم داده بود كه نسبت ِ ما با هم چيه! منم كه راستگو! اجازه خانوم خوشكله
، هيچ نسبتي با هم نداريم! سر ِ خيابون مزاحم ِ ايشون شديم دنبالشون راه افتاديم تا اينجا!
خوب ديگه همين! غذاي كمتر اندام ِ زيباتر!
رونوشت به عليرضاي مترو: نبينم بياي اين بچه رو وسوسه هاي بد بد بكني ها! ديگه ميز ِ گرد هاتون رو توي پارك به صرف ِ هويج و خيار ديگه تهشششش!!! آب ِ كرفس! تشكيل ميدين!
کلی نازشو کشیدم تا بیاد ببرمش پارک ... وقتی اومد پایین گفتم عمو جون بلدی پارک کجاست ...؟ گفت آره ... نزدیکه ... رفت در ماشین و باز کنه و سوار بشه که گفتم مگه نزدیک نیست عمو جون ...؟ نمیشه پیاده رفت ...؟ گفت نمیدونم ...! فهمیدم که دوست داره با ماشین ببرمش ... سوارش کردم و حدود پنجاه قدم رفتیم تا رسیدم ... دوباره ماشین و قفل کردم و اومدم در و باز کردم و گفتم بفرمایید خواهش میکنم ... پیاده شد ... دستمو گرفت و از رو پل عابر رد شدیم و رسیدیم به پارک ... سوار تاب شد ... یه کم تابش دادم که یپاده شد ... گفت اگه مامانم بود هر کاری دوست داشتم میکردم ... گفتم خب الان هم هر کاری دوست داری بکن ... گفتم بیا بریم چرخ و فلک سوار بشیم ... گفت شبها باز میکنن ... گفت شما شب خونه ما میمونین ... گفتم نه عمو جون ما باید بریم تهران ... رفتم سمت متصدی چرخ و فلک و گفتم هنوز باز نکردین ... گفت نه ... چون بارون میاد باز نمیکنیم ... ازش خواهش کردم ... حاضر بودم هر چقدر که هزینش باشه بدم ... قبول نکرد و آدرس یه شهر بازی سرپوشیده رو داد ... دوست داشتم ببرمش اونجا هر چقدر دلش میخواست بازی ... بازی کنیم ... بعدش ببرمش پیتزا مهمونش کنم ... دوست داشتم که انقدر خسته بشه که تو راه برگشت ، خوابش ببره ... ولی نمیشد ... زمان کم بود و باید برمیگشتیم تهران ... دستهای کوچولوش تو دستم بود و وقتی داشتیم از روی پل عابر برمیگشتیم شروع کرد به دردودل کردن ... خیلی یواش صحبت میکرد ... تو اون حالت بچگی با یه ناراحتی حرف میزد که انگار غم همه دنیا ریخته شده تو دل این بچه پنج ساله ... فقط متوجه شدم که میگفت مامان صبحها میره سرکار و من تنهام ... میگفت بعضی وقتها آجیم میاد دنبالم ... بقیشو متوجه نشدم ... انقدر فهمیدم که تو دلش غم داره و ناراحته ... دوباره سوارش کردمو همون پنجاه قدمو برگشتیم ...
خدایا میدونی دیشب وقتی ساعت ۱۲:۱۰ داشتم نماز میخوندم (که نمیدونم قضا شده بود یا نه) همون حسی و داشتم که بیست روز پیش چشمم به چادر سیاه خونه خودت بود و نماز میخوندم ...؟!
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو مقصود تویی ، کعبه و بتخانه بهانه
(محسن)